واژه های رفته از یاد ...

اون پرنده ام که بالش هدف سنگه و چوبه

سهم من از نور خورشيد سرخي و غم غروبه

 يه ترانه ساز خسته ام يه غزل نويس ساده

 يه غريب تو شهر آشنا يه مسافر پياده

 اين دلم کاسه ي خونه از دورنگي زمونه

قسمت دستاي تنهام هميشه باد خزونه 

 براي قلب شکسته م آينه حرفي نداره

آسمون چشمم ابره اما بارون نمي باره

 نه ديگه يه جون پناهي نه ديگه چاره و راهي

توي ظلمت شب سرد واسه من نمونده ماهي

 آب که از سرم گذشته مي خونم بازم بلند تر

من که از دنيا بريدم مي زنم به سيم آخر

 اينجا قلبا همه سنگن پس بذار داد بزنم داد

تا شايد از خواب بيدار شن واژه هاي رفته از ياد

نور و شبنم و سپيده کي شما رو سر بريده

 چه کسي نماي عشقو اين جوري سبک کشيده 

 ديگه تو سينه ي تنگم جاي حتي يه نفس نيست

 پر بکش تا خود خورشيد کبوتر جاش توقفس نيست

شعر از سید محمد مهدی مدرسی

/ 3 نظر / 6 بازدید
پيک

دشت سرخابی سيلی....

احسان

سلام رویا خانم.ممنون که برای من نوشته گذاشته بودی.ادب حکم می کرد بی جواب نگذارم.همین اشک شمامارو کفایته.اگه دوست داشتی اسم وبلاگ من رو تو وبلاگت قرار بده یاعلی احسان ازمشهد