بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی تابوت بر روی دستان مردم بالا میرود ، مردی را از برهوت دنیا جدا میکنند که تا دیروز در

میان همین مردم زندگی میکرده و اکنون مقدر شده که برود .

او میرود اما غیر از آه های سردی که در فراقش بجاست ، جز خاطراتی اندک ، باقی نخواهد

ماند . خاطراتی که اگر رنگ ماده گرفته باشند ، چندین دوام نخواهند آورد و اگر تعلق معنا

بگیرند ، مادام که دنیا دنیا است ، بر اذهان و افکار جاری و ساری خواهد بود .

خدایا ...

من که با دستانم برای تو نه تاری زدم و نه بر دفی سرودم ، نه خطی نگاشتم و نه کتابی

نوشتم ،  چگونه پاس نعمتهایت بجای آورده ام و چگونه برای تو مایه فخر بر ملائک شده ام ؟

...

خدایا ، آیا  افسوس من ،‌ کفایت میکند و آیا قلب رئوفت به همین راضی است ؟

...

خدایا از من و کرده های خطایم بگذر و همانگونه که تا امروز صبوری کردی ،  بر خطاهای آینده ام نیز

حلیم و بردبار باش .

رضای تو بر رضای عالمیان می ارزد و چه پستم اگر رضای غیر ، بر آن ، بگزینم !

دستم بگیر و تنهائیم را با وجود خود پر کن و اشک سردم را از گونه ام بزدای ...

بنده تو

/ 0 نظر / 3 بازدید